|
بهشت جاودان 09131981215
| ||
|
با سلام به وب (شهپر ) خوشامدید برای مشاهده کامل شعر ها به قسمت عناوین مطالب در بالا صفحه مراجعه کنید
شاعر:(مرتضی میرحسینی)
[ پنجشنبه 1390/03/26 ] [ 0:33 قبل از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
یاد ایامی که همسر داشتیم
بذر شادی هر طرف می کاشتیم گلبن حسنش همیشه جاودان با فدایی شور و حالی داشتیم در کنار همسری محبوب خوب زندگی را تا ابد پنداشتیم تا درخت زندگی برگی دهد سا یه اش را بر سرم افراشتیم تخت نردش شاهکاری از هنر خانه را از این اثر پنداشتیم
[ چهارشنبه 1391/03/03 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
[ چهارشنبه 1391/03/03 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
[ سه شنبه 1390/12/09 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
غنچه باغ دلم قصد شکفتن دارد راز پنهان مرا همت گفتن دارد بر سر کوی تو افتاده ام ای ماه به خاک مددی کن که جنون میل نرفتن دارد با غم عشق تو در دام بلا افتادم به رهت چشم دلم شرم زخفتن دارد نازنینا قدمی رنجه نما بر چشمم خاک پای قدمت با مژه رُفتن دارد غم هجران تو را با غزلی شرح دهم راز دل گویمت و شرط نهفتن دارد نغمه عشق که می گفت به گل بلبل مست خوش سرودی است که از غنچه شنفتن دارد شهپر از دیدن گل سیر نگردد هرگز غنچه شوق دلش قصد شکفتن دارد
[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 4:45 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
دل گرفتار قد سرو دل آرای تو شد چشم ما مات سر زلف چلیپای تو شد عشوه ریزد زدو چشم تو به جان و دل ما مست چشمان خمار و قد و بالای تو شد پرتو ماه رقیب رخ ماهت نشود گر چه خورشید دلم گلرخ زیبای تو شد بوی مشک ختن و نافه آهوی ختا همنشین چمن و باغ مصفای تو شد گل عزیز است سزد سر بنهی در قدمش عطر گیسوی توام مشک سمن سای تو شد رقص پروانه به گرد رخ نورانی تو شمع را سوخت ولی واله و شیدای تو شد بلبل نغمه سرا وقت سحر شد به چمن شهپر از ناله او همدم آوای تو شد [ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 4:38 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
در تاب و تب خلوت این سینه نشستی بیگانه زما گشتی و آیینه شکستی باور نکنم رفتی و از ما بگذشتی از عاشقی و نغمه مستانه گسستی با یاد سر زلف تو پیوند و قراری بستیم و ندادیم به کس غیر تو دستی بر چشم غزالت نظری کردم و دیدم آن گوهر غلطان چو به من چشم نبستی بیهوده سرودم غزل عشق ولیکن خندیدی و گفتی تو همان عاشق و مستی چون جام شراب است لب نوش تو ای ماه انگار که دردی کشی از عهد الستی بر لوح دلم پای نهادی به خیالت از سوز دل شهپر بیچاره نرستی [ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 4:32 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
ای لبت چون لعل و رویت نقره فام خاطراتت روضه ی دارالسلام یارب این شوریده دل در پیش ما خوش بتابد همچنان ماه تمام گل فروشان جمالش جملگی کی شود بی عشق رویش شادکام ناوک چشمش به هر سو می رود زلف پر پیچش چنین گسترده دام من ندارم منتی تا بر سرش ریزم از اشک روان یاقوت خام سال ها ما در رهش جان داده ایم می نماید نیم چشمی والسلام شهپر امشب واله و سرمست اوست مست و شیدای گل رویش مدام
[ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 5:8 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
خرم که شبی همدم آغوش تو بودم مدهوش تو و عطر بناگوش تو بودم آن گردن خوش شیب و هوس پرور و زیبا بر گردن و بر گونه و بر دوش تو بودم لعل لبت آنگونه شکر در دهن انداخت آن شب که چو جامی به لب نوش تو بودم آن خرمن گیسوی تو چون سنبل افشان بر قامت زیبای سیه پوش تو بودم از بوسه ی لعل لب تو خسته نگردم صد بار اگر بر لب دل جوش تو بودم هرگز نرود خاطرم از شوق وصالت آن شب که سراسیمه در آغوش تو بودم این قامت رعنا و لب و سینه و اندام من شهپر دلداده که مدهوش تو بودم [ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 5:3 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
حدیث عشق ناکامم چو شام تار می ماند امید و آرزوهایم بر دلدار می ماند اگرچه کشتی طوفان زده بر موج دریاهاست سرشک دیده ما در کنار یار می ماند وفا و رحم و شفقت نیست روی از ما نهان کردن بریزم اشک غم هر شب که او بیدار می ماند نماند گر نشانی از دل زار و پریشانم نشان از گل به روی شاخه گلدار می ماند شکنج زلف پر چینش فزاید بی قراری را درازی شبان تار برِ تب دار می ماند جفاکاری نمودی با من بیچاره و حیران حکایت سال ها در خاطرِ اغیار می ماند زدم بر دامن زلفش دو دست عذر خواهم را ز بویِ مشک گیسویش خُتن بیکار می ماند فغان و ناله ی شهپر زِ دست باوفا دلبر در این دنیای بی سامان به حال زار می ماند
[ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 4:59 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
به جز از روی تو ای راحت جان نیست امیدم به وصال گل رخسار تو ای مه نرسیدم غیر وصل تو دوایی نبود جان حزین را بنده موی توام شانه به مویت نکشیدم نرگس چشم خمارین تو دل برده زدستم به جز از لحظه ای از برق نگاه تو ندیدم در ره عشق ندانی چه کشیدم زجفایت گفته بودی که وفادار توام از تو شنیدم غنچه لعل لبت جام شراب است نگارا جرعه ای از لب میگون تو هرگز نچشیدم عاکف کوی بتان هستم و در مسلک عشاق بوسه از گونه گلگون تو پیوسته نویدم بنشستم به سر کوی تو چون بلبل سرمست بی قرار آمدم و با غم بسیار پریدم خادمت بودم و فرمانبر درگاه جمالت عشق ما عاقبتش خیر نشد هر چه دویدم آنقدر ناز کشیدم زجفا کاریت ای گل که چو شهپر زده ام بال و به افلاک رسیدم [ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
مژده ای دل وزش باد صبا می آید بوی عطر نفسش جانب ما می آید دلم از دوری هجران بتان می سوزد فارغ از هر ستم و جور و جفا می آید هله از سر بگذارید و ببندید کمر شادمانم زسر صلح و صفا می آید کاش می شد که گل و سوسن و ریحان آرید بر سر ره بنشانید و شه ما می آید روز و شب فکر من آنست که رسد پیک و پیام کی پیامی سوی این بی سر و پا می آید ملتی بهر نیایش به دعا برخیزد تو چه دانی که به جادوی دعا می آید اشک و خون ریزد از این دیده و خوناب جگر گر بیاید بر ما بخت هما می آید ناامیدم به پیامم که جوابی بدهد سنگدل گشته و با ناز و ادا می آید یاد ایامی به امید وصال روی او می نشستم به نواخانه نوا می آید نازنین دلبر تناز و بت سیمین تن همدم و یاور و بیرنگ و ریا می آید ژنده پوشم بنشینم به سر هر گذری چون به فکر کمکی سوی گدا می آید از صفای قدم آن صنم جلوه ناز مطربا عیش به پا کن صنما می آید در میخانه گشایید که نوشم ساغر شهپر درد و بلا جست شفا می آید ۲۰ آبان ۱۳۹۰ کرمان [ یکشنبه 1390/08/22 ] [ 5:31 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
ندارند در جهان سروی چو سرو ما دل آرایی که صدها سال در راین خرامان است به شیدایی اگر در دفتر هر شاعر و هر انجمن بودی نشانی از قد رعنای عشاق سمن سائی تو که از اجداد دیرینم به خوبی با خبر هستی چه خوش باشد که از رسم و رسومش یاد بنمایی زمستان و بهار و در خزان سرسبز و شادابی چرا پنهان شدی در کوچه تنگی به رسوایی قد و بالای رعنایت ندارد مثل و مانندی هزاران عاشق افتاده به دامانت که زیبایی سر هر کوی و هر برزن که نامت بر زبان آید نه تنها شمع شهر ما تو ماه عالم آرایی مکن شکوه که این مردم سخاوتمند و بامهرند به پایت می فشانند جان اگر صبری بفرمایی همین بیت غزل را گوش کن بشنو تو از شهپر که شاید مردم و میراث نماید چاره فردایی ۲۰ آبان ۱۳۹۰ راین [ یکشنبه 1390/08/22 ] [ 5:10 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
جهان و زندگی در آن وصال و هجر ما عشق است غم و اندوه و شوق و شورِ ما عشق و صفا عشق است سرشته خاک و گِل در قالب انسان بیجانی دمیده آنچه را بر آدم و حوا ، خدا عشق است در این دنیا گل و بلبل زمین و آسمان عشق است نیایش با خدا عشق و وفا عشق و جفا عشق است همان زیبا رخ و مه پیکر و طناز و افسون گر که جان را می کُند از قالب انسان جدا عشق است پدر بُد رهنما و یاور و دلسوز فرزندان نباشد مشکلی در پیش او ; مشکل گشا عشق است صفا و مهر مادر کودک زار پریشان را چنان ورزیده بنماید به لطف کبریا عشق است وفای شمع و پروانه گل و بلبل به گلخانه کتاب داستان شهپر و ساغر وفا عشق است بقا عشق و فنا عشق و جوانی عشق و پیری عشق بهار عشق و خزان عشق و فقیری و غنا عشق است اگر باور کنم جانا جهان و زندگی عشق است یقین دارم که عقبی در حضور انبیاء عشق است کنون شهپر نشسته بر در یار و خدای عشق چو بخشد از کرم این عاشق دیوانه را عشق است مهرماه ۱۳۹۰ راین [ شنبه 1390/07/30 ] [ 7:18 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
بیا ای گلشن روح و روانم بیا ای بلبل شیرین زبانم
بیا تا در کنار هم نشینیم که هجرت می زند آتش به جانم به امیدی که آیی در بهاران زمستان را تحمل کِی توانم کنم آغوش خود را همچو گل باز چو بگذاری قدم بر دیدگانم به بزم و خلوت شب های لیلی چو مجنون در بیابان ها بمانم به کوه بیستون بنشسته فرهاد چشیدم شهد شیرین با لبانم زلیخا دامن یوسف رها کن که عشق تو عیان از من نهانم چو حلاج سر داری مگر تو انا الحق می زند حلق و دهانم نباشد باورم عهدی که بستی بپاشد از هم و رازش ندانم از آن روزی که ساغر ترک ما کرد نگویم شعر و آوازی نخوانم به امید وصال روی ماهت نگنجد صبر و طاقت در توانم بگفتا شهپر از هجران ساغر در این دنیا نمی خواهم بمانم 30 مهرماه 1390 کرمان [ شنبه 1390/07/30 ] [ 7:16 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
پیش ما می زدگان کعبه و بتخانه یکی است می یکی باده یکی ساغر و پیمانه یکی است آنقدر می زده ام تا شده ام مست و خراب شور مستانه یکی عاشق و دیوانه یکی است دل نبندم به کسی جز به تو ای سرو روان که به دلدادگیم دلبر مستانه یکی است بر سر راه تو با سوز نهان بنشینم پیش ما خسته دلان خانه و کاشانه یکی است گل فروشان رهت بر در بستان نروند گل پرپر شده در گلشن و گلخانه یکی است نروم از سر کویت به گلستان دیگر که به هر سو نگرم کلبه جانانه یکی است طاق ابروی کمان و خم گیسوی نگار شده محراب دلم مسجد و میخانه یکی است شهپر و ساغر و فرهاد و نگارش شیرین ناله ی لیلی و مجنون به نواخانه یکی است دوم مهر ۱۳۹۰ کرمان [ شنبه 1390/07/30 ] [ 7:10 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
آرزو دارم شبی آن قد و بالایت ببینم یا بخوابم آیی و رخسار زیبایت ببینم پا برهنه بهر دیدارت کنم طی مسافت آیم و دربار زرین مصفایت ببینم چون کبوتر با کبوترهای صحن بارگاهت پرکشم از شوق و در هر سو تجلایت ببینم قطره اشکی شوم در دیده زوار کویت سر به پاهایت گذارم قد رعنایت ببینم ای پناه بی پناهان کمتر از آهو نباشم خواهمت ای ضامن آهو شکیبایت ببینم گر مسیحی یافت صحت بر در دارالشفایت ای شفیع عاشقان خال مسیحایت ببینم بر دخیل آستانت گوشه چشمی عطا کن ای ولی نعمت بیا تا چشم شهلایت ببینم پیش انوار رضا چون ذره ای در پیچ و تابم ای گل بستان زهرا زهره آسایت ببینم دکمه ای باشم به سر دست قبای خادمانت آستان بوس توأم بگذار تنهایت ببینم بی قراری می کند شهپر به دیدارت رضا جان همتی فرما که در محشر به صحرایت ببینم ( جشنواره شعر رضوی سال 1390 – راین ) [ پنجشنبه 1390/06/17 ] [ 11:55 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
یادگاری زعلی مانده در این شهر به جا شهریاری به صفا با لقب شیر خدا بوالبشائر که ورا شیرخدا می خوانی جد او جعفر صادق ششمین برج ولا بارگاهش به زیارتگه رندان ماند حرمش بوی علی دارد و اعجاز و شفا چون نگینی است که در مرکز راین بینی افتخاریست بر این مملکت عشق و صفا دافع هر خطر و هر ستم و هر چه بلاست مشکلاتت شود آسان همه با ذکر و دعا شهپر از بادیه عشق بنوشد ساغر تا به منزلگه مقصود رسد روز جزا ( مرداد 1390 - راین )
[ پنجشنبه 1390/06/17 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
کوفه آن شب شرری داشت به جان التهاب از خطری داشت به جان گوئیا دیو گناه و کینه عزم و قصد و نظری داشت به جان بی سبب فتنه به دست مردی پست و آشوبگری داشت به جان ابن ملجم شده بد توطئه گر که نه عقل و بصری داشت به جان در سیه چال دلش قتل علی یار پیغامبری داشت به جا آسمان غمزده و چرخ و فلک از جنایت خبری داشت به جان رفته خورشید و ندیدم مه را بر جبین اشک تری داشت به جان ننگه چشم علی بود به راه دل خونیین جگری داشت به جان بانگ تکبیر موذن برخاست نغمه گلشکری داشت به جان گام اول چو نهاد شیر خدا شوق وصل دگری داشت به جان صورتش مظهر تسلیم و رضا سوی حق بال و پری داشت به جان پای زد بر تن آن مرد لعین آنکه قصد گهری داشت به جان سوی محراب و به تسبیح خدا شیر حق بال و پری داشت به جان قامتش خم شده از بحر سجود سوز و ساز سحری داشت به جان سجده گاهش شده بدغرق به خون نازنین زخم سری داشت به جان فزت و رب ولی الله دمید بر دو عالم اثری داشت به جان رخصتی نیست بنالد (شهپر) لخته خون جگری داشت به جان
( 19 رمضان 1390راین) [ پنجشنبه 1390/06/17 ] [ 11:47 بعد از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
اگر بودی تو زندانی به دورانهای بی سامان و یا قربانی ادوار ننگین پراز بحران اگر مرگ و سکوت آنجا تن نازت بیازارید نبوده چاره ای تا حل کند این درد بی درمان همان فریادهای در گلو بشکسته ات شاید چنین برکنده از ریشه همان تخت و همان دوران اسیر دست زندانبان شدی از روی ناچاری بنازم سینه و بغضت که میگشتند هم پیمان تو گفتی با خدا و جد خود با زلف افشانت که دستت گیرد از جور و ستم در ظلمت زندان چنین گفتی که چون تیغی فشارد بر گلوی شب که در هم بشکند طاغوتیان و ظلم بی پایان زسر تا پای ابر کینه است افسوس یارانت گرفته آسمان دیده ها از سوز غم باران چو دست (شهپر) از امکان هر فریاد کوتاه است سرش چون کودکی با چشم تر افتاده بر دامان
تابستان 1390(راین)
[ سه شنبه 1390/06/15 ] [ 0:57 قبل از ظهر ] [ سید مرتضی میرحسینی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||